نامۀ یکم / از پدر به پسر
نامه یکم / از: پدر به: پسر
فرزندم...
اکنون نیستی؛ اما شاید روزی، با خوانش این نامه های پر مهر، به قدر لحظه ای راه و دلت را روشن کند. حرف بسیار است اما شاید مجال و حالی برای گفتن نباشد؛ می گویم تا خالی شود تنگ دل...
هیچ وقت خودت را به غیر خودت نفروش! فروختن، گاهی به پول و وعد است و گاهی به خیر و درد. خودت خریدار حالت باش و بمان که این آدم ها، حتی با خودشان هم بیگانه اند؛ بیگانه تر از بیگانگان جاده و دشت و کویر.
بگذار نشناسند و دست به تارک دلت نزنند. این ها به سادگی می آیند، جا خوش می کنند و بعد از آن که قدر دلت اندازه یشان شد، با لگدی پس ات می زنند و تمام عقده ها را از خودت و سایه ات می دانند؛ تنها باش و بمان اما با این مردم نارام، نگرد و طوری بگو و بشنو که انگار از ازل هم نمی شناختندت...
گاه ناله می کنند و گاه نفرین و آه می کشند که باشی و برگردی اما پس از بازگشت، دوباره ساز مخالف کوک می کنند و آن قدر در آن دردناک می نوازند که حتی خودت هم از وجودت بیزار شوی، هر چه داری بگذاری و آنی فرار کنی...
نمی دانم مردم زمانه ات چگونه اند و با میزان عقل می اندیشند یا ساز حرف؛ اما تنها یک جمله را از من به یاد داشته باش: خودت را ارزان مفروش که جنس ارزان، حتی در پادری هم حرمت ندارد...
بمانی ماندنی...
جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰